از یاداشت های یک نفر دیوانه

میواز

شنبه 17 بهمن 1388

نوع مطلب :نعشه نامه، مو تن سیخ، دروغ نامه، 

یک شب که همه خوابند 
حتی چراغ شهر 
در جنگل دوری من 
از سایه برون آیم

از پشت نقاب دور 
با صورت پیر و خرد
افسوس به لب   با غم
از سایه برون آیم

از سایه کاجی خشک
خواهم که از نو باز
آواز کنم سازم
با سوز گیرایم

میرایی افکارم بر روی در و دیوار
خواهد که مُرد آنک 
من سر دهم آوایم

بر پیکر تاریکی
برفی است که بر رویش
نقشی است که می سازم 
پستی است که می سایم

ذهنی است بروی برف
تاریک ذهن من
چون آب سر جویی
بر جاده فردایم

آنک که همه خوابند
بر هر در شهر دور
نقشی کشم محزون 
از صورت زیبایم

در شهر که بیداری
در خواب فرو رفته 
من سایه نخواهم ساخت
از قصه رویایم

باید که نالان رفت
بر جاده براه افتاد
تردید نخواهم داشت
من بیهوده می کوشم
من بیهوده می لایم


:-?? )امتداد د)

شنبه 17 بهمن 1388

آنگاه که رفت 
چیزی که بعد او آمد این اضطراب بود
که در پشت عینکم دارد مرا قلقلک می دهد
فردا قرار است دوباره برگردد
زیاد اندوهگین نبودم آن سان که می رفت 
ولی کنون بر می گردد احساس می کنم که دیگر زندگی رنگی نو بر اتاق من خواهد زد
همیشه وقتی می رود دنیای من تاریک می شود
چیزی دیگر رنگی نخواهد داشت
در اتاق تاریکم که  پنجره هایش توبه نور دارند
می دانم اشتباه کردم باید زود تر قبض اش را پرداخت می کردم .؟..//././.


لینکستان

پنجشنبه 15 بهمن 1388

نوع مطلب :ادبیات به سبک 32bit، 

آهای کسی که سایه اش روی دیوار داره غم
و از آسمون لحظه هاش همیشه می باره غم

وقتی سکوت سرد کوچه های سرد مرحم دلم
شکستن و صدای برگ زرد مرحم غم دلم

من و صدای صندلی بی نصیب از آدما یه گوشه ایم
غم توی نگاهمون میگه که توی سومین خوشه ایم

وقتی نگاه آدمای زیر سقف بی هوا می بره هواسمون 
و بارون سیاهی که تلخه می زنه به قلبمون از آسمون

من و یه کوچه غم انگیز و غرق بی کسی عابریم
تو رو به خنده های اجباریت قسم بیا بریم

آهای کسی که زل زده به شب می گه فقط نگاه می کنم
نه باش  اینجا خوبه من مزاح می کنم

ولی بیا اگه می دونی که خواب چشم این جنازه های خیس
به رویای مرد مسخره قسم که اینجا جای خوبی نیست 


تی تی کاک

چهارشنبه 23 دی 1388

نوع مطلب :نعشه نامه، nehich % Void، مو تن سیخ، 

ما هر غروب آواز می خوانیم
وقتی که شبدر ها 
بی حال می افتند
وقتی خروس های مست
نا امید به لانه می روند
با ساز هایی که رسائیشان را 
مردمان دور دست حس نمی کنند
با دست های سرخ
با گونه ها و صورت های سرخ

ما هر غروب 
وقتی که پای پیر مرد از نو شروع میکند به درد
آواز سر می دهیم از گوشه امید وار سینمان
در سمت بی انتهای جنگلی که عریان است
گوشی بجز خودمان
با کلاغ های بی رمق
آوازمان را نمی شنود

ما هر غروب وقتی که پیر مرد  تکیه بر عصای شکسته می شود
آواز می خوانیم
من
 او
 و آن دوی دیگر

هر چند کریه و زشت
اما چه عیب؟
کسی صدایمان را نمی شنود
حتی اگر به خواب لعنت بفرستیم
هیچ کس صدایمان را نمی شنود

ما هر غروب 
با صدای کریه
تا وقتی که ماه سایه اش به ماست
آوازمان براست(براه است!)
آواز می خوانیم آن دم که پیر مرد
در گوشه اتاق سرد
بر نور خیره کننده شعله آتش اجاق می نگرد
و نفس های پشت هم اش
هم ساز ساز ماست
وقتی که مرگ
بر سایه مانده بر اتاق می نگرد

آواز هر غروب ما
برکت نمی شود از آسمان پر غبار
گاهی فقط وقتی که صبح می رسد
اشکی نریخته بر گونه گلهای ضعبف و لاغر اندام بجاست
این قطره ای که می خشکد روی عینکم
شرم آسمان بی مجال ماست
شرمی که با نگاه مردم تشنه بیشتر می شود

ما هر غروب
آواز می خوانیم
تا آن دمی که وضوی دست های ترک خورده بوی قنوت می دهد
تا لحظه ای که تمام دعاهای شب نیارمیده است
وقتی خدا به عجز و لابه ها  جواب سکوت می دهد

وقتی تمام شب به سکوت می رود
ما خسته از آواز غروبمان
پهنای وسیع دشت را 
تا منزل حقیرمان بی رمق می رویم
تا لانه سگان پیر ِ پیر مرد


اوپن سورس

سه شنبه 22 دی 1388

نوع مطلب :دروغ نامه، شعر برای سنگ قبر، 

بذار باور کنم یک لحظه لبخندت 
فقط مال منه ،نه مردم هرزه

بذار باور کنم این چهره زشتم
واست قدر یه قطره اشک می ارزه

بذار آروم کنه دستات قطره اشکی 
که از حسرت توی چشمام می لرزه

بذار باور کنم بازم همون پاکی، که روحش از
خیال مردم بیهوده می ترسه

نذار با چشم تر مایوس بر گردم
از این خنده به لبخند نشسته رو لبی هرزه

نگاهی که بدنبال تنت چشماش
توی سردی دستات می زنه پرسه

به قدر آخرین شعرم بده مهلت
بزودی در این مکان یک مصراع می روید

قافیه آخرین مصراع جور نشد اگه به ذهنت می رسه ..............


بی تو در غربت

شنبه 19 دی 1388

نوع مطلب :نعشه نامه، ادبیات به سبک 32bit، فسیل یک انسان، 

بی تو در غربت
صدای نعره باد از صدای ساز من غمگین تر است
شور در برگی که می افتد
نغمه شوریده دار و درخت بی بر است
بی تو در  غربت
صدای گریه ام پنهان ترین آواز من
در کنار آواز های دیگر است
بی تو در غربت
هوای مه گرفته غرق در اندیشه ای محزون
همجوار کور رنگی گم کرده  راه خویش
در میان جاده های تیره و تاریک
بی تو این غربت
غربت جای دیگر است
بی تو در غربت
هوایی دیگر است
بر گ زرد حاده هایش جور دیگر زیر پا آواز می خوانند
خس خس آوازشان غمگین تر است
استخوانم نیز می سوزد
از این سرما
در این غربت
چشمهایم کوچه ها را تار می بیند
مرده های قبر ها را دور
و تکان های درخت سوگوار
جنبش مرمورز ماری بی سر است
بی تو این غربت
محفل اندیشه های دیگر است
جای حسرت
جای افسوس و خیال و وهم
یاد رفته روزها بر باد چون خاکستر است
تنگ می گویم با مجال حرف های گنگ
مجال حرفهای تلخ
این کلام مضحکم تلخی این نادیده را از بر است

btn 4 life stake



؟؟؟؟

شنبه 5 دی 1388

نوع مطلب :ادبیات به سبک 32bit، nehich % Void، مو تن سیخ، شعر برای سنگ قبر، 

بُرده گام دوش
تنگ قبری ضیغ
جاده اندام کورمرگ
باده فریاد های خیس
زیر تنپوش طلوع مرگ
برده گام دوش تنگ تاریک خزان عمر
ماهر در گرم کار زار
مرد میدان های با برگشت
بی برگشت!
برده گامش دوش خماری
سیم تارش پاره بر تاری
مرد با شب های تا صبح طلوع روز
مانده در زیر تن گرم طلوع مرگ
فاحش رازی نکوهش گر
با تن عریان از غم تر
با لبی پائیده می گوید:
ما کنام خویش گم کردیم

می شود گرزی لهیب آلود
بر تن سردش ستایش گز
میکند فریاد و می نالد :
ما خدای خویش گم کردیم

برده گام دوش ،زیر پتک لاکیان موم
چون توحش در زمان کوچ
می تند بر پیله (ی) تا خون
می شود ازقی، همچو بیماری به غم مسموم
برق افکارش میپرد از سر
می نوازد ناله چون یا حق به حق خون
می رود این قصه نادیده تا آخر
دورِ افکارش 
در کنارش می شود اکنون


بی تو چه حالی میده دنیا

شنبه 5 دی 1388

نوع مطلب :نعشه نامه، ادبیات به سبک 32bit، 

تو کوچه ها خلوت شب زده
پاهای بی جون من، بی تو قدم می زنن

تا ته کوچه بن بست شب بی تو تار
زردی لحظه های بی رنگ منو رقم می زنن

تو این وقتا که بی تو نمی رن لحظه هاش
دفتر حاطره هام، جمله هاش ،حال منو بهم می زنن

توی زندگی مه گرفته رو بوم لحظه هام
لحظه ها بی تو به این منظره رنگ غم می زنن

وقتی که وقت غم و غصه هاست
انگاری عقربک (ه) ا ثانیه کم می زنن

وقتی رفتی زردی از رنگ درختا پرید
حالا با خش خششون سکوت قدم ها رو بهم می زنن

حالا که چشمای عقده وصل تو می باره
انگاری پتک عذاب (رو) رو تنم می زنن

خیلی درده که بدونی ذیگه بر گشتی نمونده
سقفای  چشماته که همیشه نم می زنن

حالا واسم قدر ساله روزای تار ِ غم
مهر قرن ُ پس هر شبم می زنن


یل دا

دوشنبه 30 آذر 1388

نوع مطلب :ادبیات به سبک 32bit، نعشه نامه، 

در اتاقم که بوی مرگ گرفته، بوی عرق تندی که همه حتی مرا می آزارد تنها به فکر آدمهایی هستم که با سبیل های تیغ تیغ شده شان می خندند و گوشت گوسفند ی را روی آتش کباب می کنند و احساس می کنند شبی است عظیم !
اصلا ولش کن                                                         
در این شب بلند به دفتری سر می زنم که هر سال ورق هایش یاد آور روزهای زیبا و زشتی است که خود رقم زدم با همین ذهنیتم،مرده شور مرا ببرند با این ذهنیت ام که تمام مشکلاتم بر خواسته از همین طبیعت و ذهنیت نکبت است.(زیاد ادبی شده )
دفترم را باز کردم نوشته بود  از سال پیش 
آن زمان که کور تر بودم کوچک تر خام تر و کم عقلتر:

بیدار چشمی سوخته از دی 
یلدای نومیدی 
یلدای مرگ
آغاز فصل سرد یخ زده 
آجیل سرد خانه های گرم
میخ صدای پای طویله ،نیشتر به تن سرد در می زند
این چشم سوخته از دی بر سر میزند
در خانه ای که  یلدا یی در آن زاده نمی شود
هر ساعت اش تولد  انفجار بزرگ است 
وقتی که خدا با دست های جبرئیل
بر خاک سرد آدمی  ترس و عذاب را دمید 
این چشم 
با پله های خلوت خیال 
درلحظه ای که یلدا به آخر نمی رسد  به آخر رسید
تازه طلوع اولین روز بهار بود
یلدای روز مرد و یلدای شب سر رسید 
در چشم این  چشم سوخته از دی
هر لحظه یلدای احتضار مرگ و نوحه است
هر لحظه یلدای شبهای بی ستاره است
در چشم این غریب
شبهای غربت 
هر شب یلدای  یلدایی دوباره است



در این بن بست

یکشنبه 15 آذر 1388

نوع مطلب :مو تن سیخ، فسیل یک انسان، گوشواره، nehich % Void، 

در این بن بست

ماهی ها ی قرمزی آشیانه ساختند، برای درک بیشترشان کافی است که خیالمان را در زیر اوج هر برکه ای ببریم .

در این بن بست

کلاغ ها لانه ای ساختند ، برای شنیدن صدایشان باید بیشتر از آنچه سیاهیم در دلمان کم شویم .

در این بن بست ترک خورده نگاهی کنجکاو منتظر نشسته بر صندلی وصله داری که تحمل اش بیشتر از دو ساعت نیست و دارد به ترک  بن نبست خیره خیره نگاه می کند تا ببیند فاصله کی می شکافد اما

 می ترسد کلاغ که

که دیگر آشیانه اش کنار برکه ای مصنوع نباشد

و می ترسد نگاه ماهی های قرمز و اشک هایش گم می شود در آب لجن آلوده بر که و با لب خوانی مداوم می شود فهمید دعا می خواند که ترک بر ندارد این بن بست بیش از این .

در این بن بست

هر چقدر هم که فریاد آرزو کنیم هیچکدامشان بر آورده نمی شود چون خدا آنطرف دیوار دارد به سئوال های بی پاسخ کودکان مرده جواب می دهد

یک لحظه تخم نیمه زنده ی ماهی ای از این بن بست گذشت و یک بیک پشت هم از این بن بست گذشتند

برکه آنطرف بن بست نبود ، ارتفاعی پست تر که سنگی کوچک هم در آن غلط می خورد.

شاید تزویر نوری که از ترک های این بن بست رخ می نمود چشمان آزمندی خیال پروری را آسوده کرد .

در این بن بست ، بر دیوارش ، خرگوش بی دست و پایی است که 1900 سال است پا به زمین نگذاشته است و نشسته بر روی تخم عقابی که کلاغ ها گذاشته اند ، او بیشتر از همه از این ترک ها می ترسد (ترک هایی که وصله هیچ خیاطی رفویش نمی کند) و با دستان مغرض اش گله گله دیوار را می کند و بسوی آنهایی می اندازد که می خواهند شکاف دوپاره این دیوار را از هم بدرند .

در این بن بست

بر زیر آوارش ، من جان سپردم لحظه ای پیش و چشمهای جستجوگر رهگذران گذشت و قدم هایشان بر سنگینی آجر های خشتی روی تنم فشاری مضاعف شد . 


///////

یکشنبه 15 آذر 1388

نوع مطلب :فسیل یک انسان، صورتی، گوشواره، 

سر در گمی انحtat

با رنگ صورتی بر خویشتن اندیشه ای تر زدید و اکنون که پای منقل اتاق کتاب سوخته ای نوشته می شود حکایت راستی فرشته ای بیکار ما را به اوج خیال ضعیفه ای معطوف می کند که تمایلات اش به سمت آرواره استعداد بشر حرکت می کند، چه سخت تحمل کرده ایم و کرده بودیم اندیس هایی که زیر مان کشیده بودند و حال که بی زنجیر در کوچه های تنگ قدم می زنیم با اینکه اکسیطنمان کافی است ولی احساس خفگی می کنیم!

چقدر زیباست که روشن فکری ِ پست روح خراشیده ما را وادار به قبول می کند .قبول آنچا که در زیر صورتمان هنوز قابل انکار است و چقدر زیبا تر !!!  هر گاه به سراغ کتاب سوخته مان می رویم کهنگی آن را بیشتر احساس می کنیم ولی خبر نداریم که چشمهایمان دارد وهم(ن) به خرد نگاهمان می دهد ، طالب اصلیم و تیره راغبی پر شهوت پس می زند تمام تشدید هایی که بر الله نوشته ایم ، چقدر مضحکیم وقتی که تلالو های شرافتمان منعکس می شود بر دیوار رنگ صورتیمان و فرشته های دور و برمان چنان از ما فرار می کنند که گویی قرن هاست که ما را به عقیده کشته اند.


دل نوازان( جوابیه مفلوک)

شنبه 14 آذر 1388

نوع مطلب :ادبیات به سبک 32bit، گوشواره، 

با نی لبک در  زیر برف نی بر لبان می نوازم می نوازم 
در سوز سردی که تمام راه بر گشت مرا کشت(ه) ست
با جسم خود که خم بزیر قامت سنگین این پست است
با هر قدم تا آخرین قدر توانم می نوازم می نوازم 
تا آخرین وقتی که شریانم  ندای زندگی در جسم من  را می زند بر طبل
تا لحظه ای که چشم هایم می تواند راه بر ب.ران کند روشن
تا لحظه ای که می توانم می نوازم
از دور پیدا مشعلی خاموش ، پشت اش نمایان کلبه ای که سخت می تازد بر این بوران 
حتی اگر تا آن کلبه که متروکست  وفتی برای زندگی باشد 
تا لحظه ای که مانده جانم می نوازم می نوازم
امید برگشتی نمی بینم حتی اگر مرگم رسد بی نی لبک در خاک
با حنجر(ه)ی مانند نی در خاک  ، با استخوانم می نوازم می نوازم
در پشت این گردنه دردی نیست
با گام هایی سست
با نی لبک بر لب  با خرده امیدی که در سینست 
تا آن زمانم می نوازم می نوازم
من هر نگاهی که هم آغوش خیالم هست 
من سینه را بالب با گرمی  چشمم
با معبد دنیای بارانم می نوازم می نوازم


مفلوکس ( از دوستم)

سه شنبه 10 آذر 1388

نوع مطلب :nehich % Void، 

"می روم تا بروم بر سر دار "
کلیه حقوق این اثر متعلق به "مفلوک"  دوست عزیز و هم جبهه خودمه 

خسته ام از مرگ  ، از
خواب سنگین  |   روی تخت درد ، از 
تخت ماتم زده ای که غرق   |  در اندوه جان کندن حیوانی است
خسته ام اما نمی دانم چه باید کرد
تا نیاید این صدا هایی گه بر می خیزد  از این خانه به گوش من
تا نیاید زوزه های باد ، تا نریزد برگ ، نسپرد خانه به دوش من
و نمی دانم چه باید کرد 
در میان سهم ام از دنیا که این دیوار شد
با هوس که مرده چندی در دو پای من
در وجودم نیز
آی آدم ها
شرمنده از اینکه جمله نیما وار شد
من نمی خواهم  ترحم را گدایی کردن از چشم کسی
من در ااین حالت  فقط می نالم و این خر( خودتی مفلوک ! :)  )   می نویسد روی کاغذ درد هایم را
می نویسد خستگی را بر تن خشکیده کاغذ 
خسته ام از چشم های مات بر اندام نا موزون من خیره
های می خندند بر روز و شب ام تیره
(آخرین بیتی که بیتی نیست) 
ما نمی دانیم آنچه دیگران در سینه خود در پندارند
دیگران چشمان نا تر را مرد پندارند
من نمی گریم که خسته شده این مفلوک  از افسوس
دور بس کن بس کن
ای منه محسوس
آقا لطف کنید دو تا پیتزا مخصوص  @##$@$

پ .   پ   .م   (پ . ن ) :  دور تخلصیه که به من دادن نامردا  :((   واسه این دادن که من  تو اغلب مزخرفاتم از دور استفاده می کردم قبلنا   من خودم متوجه اش نشدم :D  ولی اونا آره

چه جالب پ  . ن   از خود مطلب بیشتر شد 


خواب میبینم

دوشنبه 25 آبان 1388

نوع مطلب :ادبیات به سبک 32bit، nehich % Void، اثیری، 

من خواب می بینم جغدان شب خنده روی می پرند
این قلاده به گردنان در لانه دنبال یک دانه مرغ
گرگان هراسان به کوچه ها دوان نیستند
نعش دریده ام را این سوی و آن سوی می برند
من خواب میبینم در شهر ما فاحشه خانه نیست
پشت در خلوت هرز مردان آبروی می برند
من خواب می بینم
اینجا کلاغ قصه به خانه می رسد
چون در خیال آب رفته به جوی میبرند
هم در خواب دیدم
طفلی درون کوچه رها نیست
یک نطفه حرام مادری غریب
از دودکش های خانمان به جای دود مه سوی ابرها می دوید
مه می دوید در گردنه ها با یک جعبه پر برای مسافران غریب
من خواب میبینم
شب ها بجای اشک
بر تک تک گونه های مردم شهر
برق شادی درون چشمهاشان غوطه می خورد
هر شب هراس بعد خواب نا خوش مرگ  سراغ من را نمی گیرد
بوی نا خوشی فضای اتاق من را نمی گیرد 
من خواب می بینم
بلبل درون قفس چه چه نمی زند
پیر سگ مستی دنبال جفت اش در کوچه له له نمی زند
دست گدایی زیر پای لعیم مابه ای حقارت نمی کشد
(جیب تهی نیست و از دستی خجالت نمی کشد)
من خواب میبینم
در پشت این چراغ های مدتی خاموش
من گونه ای دگر اثیری ام
گویا که هیکلم از روزن رفو نکرده این کلبه نمابان است
اما همیشه خواب وقتی به انتها می رسد
بیدار میشوم
کابوس زندگی دلهره آوری مرا بخواب می برد.
./.


من بر گشتم که بودم پوچ تر از نبودم

سه شنبه 5 آبان 1388

نوع مطلب :شعر برای سنگ قبر، مو تن سیخ، 

شرمنده ای شب هام که بی تو همش تاره
با تو که چه شب ها رو دل توی دلش داره

شرمنده این چشمام که بی تو چه دلگیره !
یاد تو که می افتم می باره و می باره

شرمنده این لبهام که بی تو _ بی لبخند
از چشمی که از دوریت روز و شب رو بیداره

شرمندم از این کابوس شرمندم از این رویا
از سینه ای که دیگه از فاصله بیزاره

شرمندم از این دستام که قوت لمس اش هم
روی نت غمگین لرز تن گیتاره

شرمندم از این خونه که بی تو شده متروک
شرمنده تقلید شعرای سر داره

پشت سر این پرده یک پنجره امیده
بی تو ولی   هر روزن  همجنس یه دیواره

شرمندم از این تصویر بر صورت این دیوار
جای غم تو سر یک     خنده روی لب داره

شرمندم از این دفتر از بیتای پر اندوه
که کنار من با  غم های تو میشه پاره 

شرمندم از این قلبی که بی هدف در کار
از یاد تو و حسرت لبریز_ و سرشاره

شرمندم ازاونکه این شعر داره می خونه
میگه که نویسندش یک اسکول بیکاره

 اما واسه دل خوشی واسه من بیچاره
یه کامنت چوب کاری زیر این جمله میذاره

یکی میگه " آدم ها وقتی که می خواهند دیگران از آنها انتقاد کنند اکثرا دنبال این هستند که باز هم تعریف بشنوند"
(آهای گوینده و آهای خدا منو ببخش اگه اشتباه گفتم جاهائیشو ).
ولی خوب چیزی  گفتااااااااااااااااااا 
من که اینجوریم اشما چی ؟
دنبال اصلاحاتم ولی می ترسم اصول گراها چوب در آستینم کنند! 
D:




تعداد کل صفحات: (3) 1   2   3   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

اَبر برچسبها

<>